
توجه توجه : ادرس وب از این به بعد به این آدرس تغییر یافت در ضمن ادرس قبلي همچنان پا برجاست و شما مي توانيد از هر دو آدرس براي ورود استفاده كنيد.
از دوستان تقاضا میگردد که ادرس لینک قبلی را تصیح کنند. و به این ادرس تغییر دهند .
با سلام خدمت شما دوستان امروز قسمت دوم هيولاي جزيره کرت را ادامه ميدهيم در قسمت اول ديديد که چطور تزه با مينوتور روبرو شد ...
اول از همه يه عکس گرفتم از از اطراف خونه خودمون که براتون مي ذارم
از دوستاني که علاقمند به فراگيري زبان انگليسي در سطح " ايلتس جنرال " " انگليسي بين المللي " هستند با من تماس بگيرند . ايلتس گامي بلند براي مهاجرت و تحصيل در خارج از کشور. قيمت کلاسها بسيار پائين و قابل تحسين است و هيچگونه محدوديت جنسيتي ندارد، فرصت را از دست ندهيد . شماره تلفن من 09367291568 ( مرجاني )يا با ايميل من تماس بگيريد با تشکر .
marjani.meraj@gmail.com
هيولاي جزيره کرت_2
تزه به مرکز لابیرنت نزديک مي شد که ... ناگهان هيولاي مينوتور در برابرش ظاهر شد . تزه که مي دانست اگر کمترين هراس را به خود راه دهد در زير سم هاي هيولا و با ضربه هاي سم ها و شاخ هاي هيولا ، ان موجود خون آشام نابود خواهد شد ، شجاعانه با مينو تور درگير شد و پيکار هاي هولناک بين آن دو ، در مرکز لابريت در گرفت . مينوتور در اين خيال بود که مثل هميشه موجودي وحشتزده و بي سلاح را در برابر خود دارد وبنابراين خيلي زود او را طعمه خود خواهد کرد . اما ، زماني به خود آمد که ضربه هاي پياپي خنجر زهر آگين بر پيکرش نشست و ... آن همه خون که ساليان دراز از انسانهاي بي گناه آشاميده بود ، از جسم پاره پاره اش بر لابريت جاري شد .
تزه دلاور ، هيولا را غرقه به خون بر جاي نهاد و به راهنمايي نخي که پشت پاي خود ، هنگام آمدن ، گشوده بود بازگشت و بزودي به مدخل لابريت رسيد . آنجا هموطنان تزه در آغوشش گرفتند و شادي کنان به پشت دروازه آمدند .
آريان ، که پشت دروازه به کمين نشسته بود و منتظر عاقبت کار بود ، شادي و پايکوبيهاي يونانيها را که شنيد ، کلون را از در برداشت و همه با هم به سوي کشتي يونانيها در ساحل روانه شدند . افسوس که تزه و ياران او ، از شدت خوشحالي و شتابي که داشتند ، قرار و مدار خود را با اژه از ياد بردند و بادبانهاي کشتي را تعويض نکردند . کشتي ، با بادبانهاي سياه ، همچنان بر امواج مي رفت تا به ساحل يونان رسيد .
اژه که بي قرار و چشم براه ، بر پشت بام قصر ساحلي خود به انتظار ورود کشتي با بادبانهاي سفيد بود ، چون سرانجام کشتي را مثل گذشته سياهپوش ديد ، آه از نهادش بر آمد و به اين گمان که فرزند برومندش نيز به کام هيولاي کرت رفته است ، دنيا در برابر چشمانش تيره و تار شد و از فراز قصر به ميان امواج خروشان دريا افتاد و ...
چنين است که از ان به بعد ، اين بخش از درياي مديترانه را درياي اژه مي نامند تا ياد آورنده اندوه بي پايان پدري فرزند از دست داده و مرگ او در ابهاي خروشان باشد.
اما ... واقعيت چه مي گويد؟
افسانه ها و قصه هاي اعجاب انگيز ، نظير افسانه " هيولاي جزيره کرت " در فرهنگ و ادبيات تاريخي و اسطوره اي ملتها کم نيست . کمتر کشوري است که براي خود افسانه هاي " ديو و دلبر" " انسان وابليس و قهرمان و هيولا و حوادث عجيب وجود نداشته باشد . پرسش اينجاست که آيا اين همه هيولا و ديگر موجودات خيالي يکسره بي اساس است و هيچ رگه اي از واقعيت در زير و بم آن نهفته نيست ؟
عقل مي گويد که به هر حال افسانه سرايان روزگار کهن بايد از " واقعه اي " ، " حادثه اي " ، " شنيده اي " " چيزي " الهام گرفته و آنگاه به وسيله انديشه خلاق روايتي جذاب پديد آورده باشند .
اين نکته را مورخان ، ديرينه شناسها ، انسانشناسها ، و باستانشناسها خوب مي دانند و از لابه لاي مدارک تاريخي و قصه ها و افسانه هاست که پي به رازو رمز حوادث گذشته مي برند و مدارک مستند براي حدس و گمانهاي خود به دست مي آورند . موزه هاي جهان ، انباشته از اين گونه مدارک تاريخي است .
اما ، درباره جزيره کرت و افسانه هاي ان ، تا سال 1900 ميلادي هيچ مدرکي که نشان دهد روزي روزگاري در ان جزيره تمدني درخشان وجود داشته است در دست نبود و تقريبا در همه کتابهاي تاريخي مربوط به مديترانه ، فقط از تمدنهاي مصر و يونان و آن گاه روم سخن مي رفت .
" آرتور ايوانز " ، باستانشناس انگليسي قرن نوزده ، وقتي افسانه هيولاي کرت را شنيد ، چنان مجذوب ان شد که تصميم گرفت شرايط کنوني اين جزيره را از نزديک ببيند و فاصله ان را از يونان بسنجد .
آرتور ايوانز به اين وسوسه دچار شده بود که اگر حتي سر مويي از واقعيت در افسانه کرت باشد ، بايد ان را پيدا کرد . بسا که تمدني ديگر پيش از تمدن يونان در ان بوده و به همين دليل چنين حکايت جالبي ، از قرنها پيش بر سر زبانهاست . آيا همين تمدن يونان باعث نشده که تمدن کرت در سايه قرار گيرد و کمتر کسي از ان صحبتي کند .
گمان آرتور ايوانز اين بود که سالهاي زياد با دقت و حوصله در کوهها و تپه هاي جزيره خاک برداري کند تا مگر به مدارک و شواهدي تاريخي و عقل پسند برسد . پس ، در تپه اي که ايوانز با توجه به سوابق و تجربه هاي خود حدس ميزد ممکن است مکاني باستاني باشد ، شروع به حفاري کرد و ... هنوز يک لايه خاکبرداري صورت نگرفته بود که در روز 23 مارس سال 1900 نخستين ديوارهاي سنگين از يک بناي بزرگ اما مدفون شده در زير خروارها خاک نمايان شد و چون خاکبرداري ادامه يافت ، بتدريج بناي شگفت انگيزي در برابر نگاههاي حيرت زده و کنجکاو آرتور ايوانز شکل گرفت که چيزي جزء دالانهاي پيچ در پيچ با راهرو هاي گمراه کننده و گاه بن بست نبود !
شگفتا ! آيا اين بنا همان لابريت جزيره کرت نبود ؟!
با سر بر آوردن ديوارهاي سنگي از روي تپه هاي مشرف به دريا در جزيره کرت ، آرتور ايوانز اين باستانشناس سختکوش در ميان هيجان عمومي اعلام داشت که با 9 هفته خاک برداري مي توان لابريت جزيره کرت را از زير خروارها خاک نمايان ساخت ! , ولي آرتور اشتباه مي کرد ، عمليات خاکبرداري چهل سال طول کشيد و در اين مدت طولاني شش جلد کتاب بزرگ درباره انچه به تدريج از تمدن کرت يافت مي شد به نگارش در آمد !
نخستين بخش از ويرانه هاي باستاني که به طور کامل از دل خاک سر بر کشيد مکاني بود بسيار شبيه انچه که در لابريت در افسانه هيولاي مينوتور گفته مي شد .براي آرتور ايوانز پذيرفته نبود که هيولايي " گاو بدن " با " سرو که آدمي " وجود داشته باشد ، اما به وجود آوردن راهروهايي چنان پيچ در پيچ و سرگردان کننده هم نمي توانست بي دليل باشد.
آيا هيولايي که به گفته افسانه ها راه بر انسانها مي بست و آنها را نابود مي کرد ، همان پادشاه خون آشام جزيره نبود که با اين ترفند مي خواست مردم را به هراس بياندازد و پايه هاي حکومت خود را مستحکم کند ؟
در ويرانه هاي قصري که پس از لابيرنت ، به تدريج پديد آمد ، ستونهاي سنگي قطوري بود که بر بدنه هر يک از آنها نقش يک تبر دو لبه مانند دو ماهي که پشت به هم کرده بودند حجاري شده بود که اين نقش را در زبان محلي "لابريس" مي خواندند ( بسيار شبيه و نزديک به کلمه لابرينت! )
با ادامه خاکبرداريها ، در گوشه اي از کاخ ، انبوهي استخوان به دست آمد که پس از بررسي آن معلوم شد استخوان گاو است !
ممکن نبود اين همه استخوان و شاخهاي متعدد گاو که کنار ان يافت شد ، همه متعلق به يک حيوان حتي اگر آن حيوان " هيولاي بزرگ و گاو پيکري " موسوم به مينوتور باشد !
راز اين همه استخوان در يک جا نيز بايد آشکار مي شد . مينوتور ، افسانه بود، اما وجود انبوهي استخوان و شاخ گاو را نمي شد انکار کرد ! کاوش که ادامه پيدا کرد ، سکه هايي از طلا يافت شد . بر يک طرف اين سکه ها نقش مينوتور و بر طرف ديگر نقش لابيرنت ديده مي شد !! اين سکه ها و نقش و نگارهاي آن چه معنا و مفهومي داشت ؟ آيا مينوس ، پادشاه جزيره کرت ، با رواج دادن چنين سکه ها يي خواسته بود افسانه مينوتور را در ذهن مردم تثبيت کند و آنها را نسبت به حکومت خود وفادار نگه دارد ؟ پاسخ اين پرسشها و ترديد ها نيز با هويدا شدن چند ديوار ديگر از قصر از زير لايه هاي خاک داده شد .... ( قسمت دوم) ادامه دارد...
Write By : Meraj Marjani
( برگرفته از کتاب کاوش در گذشته تاليف هوشنگ فتحي )
برداشت مطالب تنها با ذکر منبع مجاز مي باشد.